تبليغاتX
شیفته ی باران

شیفته ی باران

خدا چلچراغی از اسمان اویخته است

 سلام

 خوبیین ؟ نماز روزتون قبول باشه تو دعا هاتون منو فراموش نکنین ها

 

 این چند وقته همش در گیر انتخاب رشته بودم  استرسش از شب کنکورم بیشتر بود  خدا رو شکر که تموم شد هرچند گذاشتنمون تو اغما و تا موهامون رنگ دندونامون نشه نتایجو اعلام نمی کنن . خدا بهمون صبر بده

 یه مطلب براتون گذاشتم حتما بخوانید

گفتند : چهل شب حیاط خانه ات را اب و جارو کن .شب چهلمین حضرت خضر(ع) خواهد امد

چهل سال خانه ام را روفتم و روبیدم و خضر نیامد . زیرا فراموش کرده بودم حیاط خلوت دلم را جارو کنم .

گفتند چله نشینی کن .چهل شب خودت باش و خدا و خلوت.شب چهلمین بر بام اسمان خواهی رفت .

و من چهل سال از چله ی بزرگ زمستان تا چله ی کوچک تابستان به چله نشستم اما هرگز بلندی را بوی نبردم .

زیرا از یاد برده بودم که خودم را به چهلستون دنیا زنجیر کرده ام

گفتند : دلت پرنیان بهشتی است خدا عشق را در ان پیچیده است .پرنیان دلت را وا کن تا بوی بهشت در زمین پیچیده شود

چنین کردم بوی نفرت جهان را گرفت . و تازه دانستم بی ان که باخبر باشم شیطان از دلم برای خودش چهل تکه ای دوخته است .

به اینجا که می رسم نا امید می شوم تا انجا که می خواهم همه ی سرازیری جهنم را یکریز بدوم .

اما فرشته ای دستم را می گیرد ومیگوید: هنوز فرصت هست به اسمان نگاه کن . خدا چلچراغی از اسمان اویخته است که هر چراغش دلی است. دلت را روشن کن تا چلچراغ خدا را بیفروزی . فرشته شمعی به من می دهد و می رود .

راستی امشب به اسمان نگاه کن ببین چقدر دل در چلچراغ خدا روشن است .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 19:37  توسط باران  | 

سلام

یه سلام مخصوص به کنکوری های عزیز

خسته نباشید

ایشالا بعد از این همه تلاش با یه نتیجه ی خوب خستگی از تنمون بیاد بیرون

خداییش که ریاضی فیزیکش خیلی سخت بود حال همه رو گرفت

امیدوام موفق باشیم

 

شاید دوباره یکدیگر را پیدا کنیم

 

شاید مرا دیگر نشناسی , شاید مرا به یاد نیاوری .اما من تو را خوب می شناسم .ماهمسایه ی شما بودیم و شما همسایه ی ما و همه مان همسایه ی خدا .

یادم می اید گاهی می رفتی وزیر بال فرشته ها قایم می شدی .ومن همه ی اسمان را دنبالت می گشتم تو می خندیدی و پشت خنده ها پیدایت میکردم .

خوب یادم هست ان روزها عاشق افتاب بودی . توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود .نور از لای انگشتان نازکت می چکید. راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند.

یادت می ایدشیطنت می کردیم و میرفتیم سراغ شیطان .تو گلی بهشتی به سمتش پرت می کردی و او کفرش در می امد .اما زورش به ما نمی رسید .فقط می گفت: همین که پایتان به زمین برسد میدانم چطور از راه به درتان کنم .

تو شلوغ بودی ارام وقرار نداشتی اسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از این ستاره به ان ستاره می پریدی و صبح که می شد در اغوش نور به خواب می رفتی .

اما همیشه خواب زمین را می دیدی ارزویی رویایی تو را قلقلک می داد. دلت می خواست به دنیا بیایی . و همیشه این را به خدا می گفتی .و انقدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت اورد .من هم همین کار را کردم بچه های دیگر هم . ما به دنیا امدیم و همه چیز تمام شد .

تو اسم مرا از یاد بردی ومن اسم تو را ما دیگر نه همسایه ی هم بودیم نه همسایه ی خدا .ما گم شدیم و خدا را گم کردیم ...

دوست من همبازی بهشتییم ! نمی دانم چقدر دلم برات تنگ شده است . هنوز اخرین جمله ی خدا در گوشم زنگ می زند : از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است هر وقت گم شدی از این راه بیا . بلند شو از دلت شروع کن .

شاید دوباره یکدیگر را پیدا کنیم .

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 20:59  توسط باران  | 

سال نو مبارک

 

 

سال نو مبارک

 

سال نو مبارک

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 16:27  توسط باران  | 

valentine

سلام

امروز یه روز خاصه

خاص !

اره

ابته واسه اونایی که

اخ اخ

عاشقن

Happy valentine

 

 

 

کیمیاگر

کیمییاگر کتابی را که یکی از مسافران کاروان اورده بود به دست

گرفت جلد نداشت اما توانست نام نویسنده اش را پیدا کند : اسکار وایلد.

همچنان که کتاب را ورق می زد به داستانی درباره ی نرگس برخورد

کیمییاگر افسانه ی نرگس را می دانست جوان زیبایی که هر روز می رفت

تا زیبایی خود را در دریا تماشا کند چنان شیفته ی خود می شد که روزی

درون دریاچه افتاد و غرق شد . در جایی که افتاده بود گلی رویید که

"نرگس " نامیدنش

اما اسکار واید داستان را چنین به پایان نمی برد.

می گفت وقتی نرگس مرد اوریادها - الهی های جنگل - به کنار دریاچه

امدند که از یک دریاچه ی اب شیرین به کوزه ای سرشار از اشک های

شور استحاله یافته بود

اوریاد ها پرسیدند : (( چرا می گریی ؟ ))

دریاچه گفت : برای نرگس می گریم

اوریاد ها گفتند : شگفت اور نیست که برای نرگس می گریی.... وادامه

دادند : هرچه بود با ان که همه ی ما همواره در جنگل در پی اش می شتافتیم

تنها تو فرصت داشتی زیبایی اش را تماشا کنی .

دریاچه پرسید : (( مگر نرگس زیبا بود ؟ ))

اوریادها شگفت زده پاسخ دادند : (( کی می تواند بهتر از تو این حقیقت را

بداند ؟ هر چه بود هر روز در کنار تو می نشست . ))

دریاچه ساکت ماند . سرانجام گفت :

(( من برای نرگس می گرییم اما هرگز زییایی او را در نیافته بودم .

برای نرگس می گرییم چون هر بار از فراز کناره ام به رویم خم می شد می توانستم

در اعماق دیدگانش بازتاب زیبایی خودم را ببینم ))

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 17:15  توسط باران  | 

امروز

سلام

اول از همه شهادت امام حسین (ع) رو تسلیت میگم .

بعضیا اسم انسان واسشون خیلی زیاد واقعا کارشون خیلی زشت بود

بگذریم امتحانام شروع شدن امروز اولیشو دادم امتحان ریاضی بود

خدا رو شکر خوب دادم برام دعا کنید

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 11:51  توسط باران  | 

پیش به سوی دبیرستان

سلام

دیگه بخور و بخواب و بگرد تموم شد

باز باید کله ی سحر برم مدرسه و تا

بوق سگ بیدار باشم و درس بخونم

تنها خوبیش اینه که در کنار دوستامم

سعی میکنم زود زود اپ کنم اگه نشدم که ببخشید .

 

 

 

حلقه

دخترک خنده کنان گفت که چیست

راز این حلقه ی زر

راز این حلقه که انگشت مرا

این چنین تنگ گرفته است در بر

راز این حلقه که در چهره ی او

این همه تابش و رخشندگی است

مرد حیران شد و گفت

حلقه ی خوشبختی ست حلقه ی زندگی است

همه گفتند مبارک باشد

دخترک گفت دریغا که مرا

باز در معنی ان شک باشد

سال ها رفت و شبی

زنی افسرده نظر کرد بر ان حلقه ی زر

دید در نقش فروزنده ی او

روزهایی که به امید وفای شوهر

به هدر رفته هدر

زن پریشان شد و نالید که وای

وای این حلقه که در چهره ی او

باز هم تابش و رخشندگی است

حلقه ی بردگی و بندگی است .

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 16:28  توسط باران  | 

کاکل خورشید

وفات مولاي متقيان علي ( ع ) را تسليت ميگم

اميدوارم كه توي اين شبها خدا ما رو بواسته ي

اقامون ببخشد وسال خوبي رو بدور از غم ها برامون رقم

بزند .

 

كاكل خورشيد

فرق سبز ساقه ي طوبي شكست

گرد غم بر چهره ي دنيا نشست

كم كم از زخم سرش بي تاب شد

شعم جانش قطره قطره اب شد

مسجد و محرابو منبر لاله گون

دامن سجاده رنگين شد ز خون

چهره ي مولود كعبه شد كبود

بر لبش (فزت ورب الكعبه ) بود

افتاب معدلت در خاك شد

روح پاكش جانب افلاك شد

دست ناپاك جهالت كار كرد

شب پرستي روز را انكار كرد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 2:56  توسط باران  | 

رمضان

سلام بچه ها خوبين ؟

فرا رسيدن ماه مبارك رمضان رو با 7 روز تاخير بهتون تبريك ميگم و

اميدوارم كه ماه خوبي براي هممون باشه .

زندگي با همه ي خوب و بدش ميگذرد

تو از اين رهگذر يك روزه

در اجاق سردت

اتشي بر پا كن

تا شبايد شعله ي رنگين

حرارت خيزش به دلت

گرمي خاصي بدهد

 

 

زندگی کوتاه تر از ان است که به خصومت بگذرد و قلب ها بزرگتر از ان هستند

که بشکنند فردا طلوع خواهد کرد حتی اگر نباشیم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 7:30  توسط باران  | 

مسافرت

سلام بچه ها خوفين ؟

من اخر اين هفته دارم با اهل خانه كه مامان بابام باشن مي رم مشهد زيارت امام رضا

تا اواخر مردادم مشهدم

تو اين چند وقتي كه نيستم بهم سر بزنيد ها منتظرممممممممممم

بووووسسسسسسسسسسسسسس only for lady))

 

Love is... #57 (1995)

 

 

مردي به بهشت رسيد و فرشته ي نگهبانش را ديد.از رو كنجكاوي و تمايلي كودكانه از او خواست تا ردپايي را كه

روي زمين بر جاي گذاشته است به او نشان دهد .فرشته گفت :

كار اساني است اكنون جاده ي زندگييت را نشان مي دهم

مرد به تماشا نشست وبه رده پاهايي كه در طول زندگي از كودكي تا اخرين لحظه ي عمر روي زمين باقيمانده بود نگاه كرد . جاده را گاه خالي از نشانه ديد : رده پاها قطع مي شد و

كمي دورتر ادامه مي يافت . مرد تعجب كرد وعلت را پرسيد

فرشته پاسخ داد : زندگي تو گاه انقدر سخت و طاقت فرسا بود

كه نمي توانستي بار هستي را تحمل كني. در ان لحظات من تو

از زمين بلند مي كردم و تا زماني كه شاد .ي دوباره به سويت

برگرددو بتواني مسير زندگي ات را تحمل كني روي دوش خودميگرفتم

كريستيان بوبن

 

Love is... #56 (1995)

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 1:6  توسط باران 

خاطره

ديروز من با انيتا رفته بودم شريعتي

نميدونين چه خبر بود دختر و پسر توي هم قاطي پاطي

انقد هوا گرم بود كه نگو

رنگ جيگر شديم تا رسيديم خونه

اونجا به انيتا گفتم بيا برگرديم اخه نميدونين چه افتضاح بازاري بود

دو قدم نميشه راه رفت تا دوتا دختر خوشگل ميبينن اين پسرا ديگه به ادم امون نميدن انقدر كه بوق ميزنن و ابرو نميزارن واسه ادم

خلاصه رفتيم كافه تريا تا هم يه چيزي بخوريم هم يه ارامشي از دس اين پشه بازاري ها داشته باشيم

اونجا هم نشستيم و يه كافه گلاسه و يه ميلك شيك توت فرنگي نوش جان كرديم و شامم خورديم و تا انيتا يه تعارف كرد كه بيا خونمون منم فوري قبول كردم و رفتم چتربازي

ولي اين انيتا از منم چتر باز تره

بلافاصله فرداش باهعم اومديم خونه ما و الان دوروزه كه خونه ما تلپ شده و ول نميكنه

ولي از حق نگذريم واقعا خوش سر و زبون و باحاله

اخه من خيلي يبسم تقصيره انيتاست اخه بهم ميگه یبس مادر زاد

ولي از بس كه گله و به دل ميشينه دوستش دارم

اينم يه نوعشه

حالا قراره فرداشب بريم سينما پسرتهرونی رو ببينيم

بازم ميام پيشتون

ب ووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس ..............................................................

 

 

یاد یک روز

خفته بودیم و شعاع افتاب

بر سراپامان به نرمی می خزید

روی کاشی های ایوان دست نور

سایه هامان را شتابان می کشید

موج رنگین افق پایان نداشت

اسمان از عطر روز اکنده بود

گرد ما گویی حریر ابرها

پرده ای نیلوفری افکنده بود

(( دوستت دارم )) خموش و خسته جان

باز هم لغزید بر لب های من

لیک گویی در سکوت نیمروز

گم شد از بی حاصلی اوای من

ناله کردم افتاب ... ای افتاب

بر گل خشکیده ای دیگر متاب

تشنه لب بودیم و او ما را فریفت

در کویر زندگانی چون سراب

در خطوط چهره اش ناگه خزید

سایه ی حسرت پنهان او

چنگ زد خورشید در گیسوی من

اسمان لغزید در چشمان او

اه... کاش ان لحظه پایانی نداشت

در غم هم محو و رسوا می شدیم

کاش با خورشید می امی ختیم

کاش همرنگ افق ها می شدیم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 22:8  توسط باران  |